عبد المحمد آيتى

156

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

زده بود و بر روى آن اين عبارت مسطور بود : « پادشاه جهان در تاريخ سنهء 693 اين چاو مبارك را در ممالك روانه گردانيد تغيير و تبديل كننده را با زن و فرزند به ياسا رسانيده مال او را جهت ديوان بردارند » . چاونامه به شيراز آوردند بسيار مفصل بود [ 273 ] خلاصه آنكه چون چاو مبارك در عوض زر رواج يابد فقر و بينوائى از ميان مردم برود و غلات و حبوب ارزان گردد و غنى و فقير با هم برابر شوند . شعرا و افاضل هم براى ارضاء خاطر پادشاه و صاحبديوان در فوائد چاو چيزها گفتند از جمله يكى از افاضل گويد : چاو اگر در جهان روان گردد * رونق ملك جاودان گردد و چون حكم شده بود كسانى كه در كارهاى خود زر و نقره به كار مىبرند شغل خود را ترك گويند ، فرمان شد كه آنان را از چاوخانهء مباركه جبران كنند و حكام ملك برحسب استحقاق براى آنان وظيفه و مستمرى ترتيب گردانند . و نيز هرگاه كه چاو كهنه و پاره شد باز آن را به چاوخانه برند و هر ده دينار را با نه دينار چاو نو معاوضه كنند و تجار درياى فارس را كه از بلاد بيگانه مىآيند از خزانه زر بدهند و چاو ايشان بستانند . اگر اين شروط فاسد نمىگشت و تغيّر اراده‌ها و تبديل دولت‌ها موجب دگرگون شدن اين احكام نمىشد و مردم بدون شك و ترديد آن را به كار مىداشتند ممكن بود نتيجه‌اى عايد مملكت گردد اما مردم به زر دلبستگى بيشترى داشتند و براى آن اعتبار ديگرى قائل بودند . در ذيقعدهء سال 693 چاو در تبريز روان شد . بعد از سه روز تبريز تهى شد و دكان‌ها خالى گشت و معاملات مسدود گرديد ؛ بطوريكه اگر يك من نان را به يك دينار مىفروختند آنكه مىيافت و مىخريد بسى شادمان مىشد . دوستى براى من حكايت كرد كه در آن روزگار در بازار اسب‌فروشان تبريز بودم اسبى را كه پانزده دينار نمىارزيد صد و پنجاه دينار چاو مىدادند و صاحب آن نمىفروخت . فرياد و شكايت مردم برخاست و حكام و لشكريان را دردسر عجيبى پيدا شد . روز جمعه در مسجد تضرع و زارى كردند و آشكارا شكايت آغاز نهادند و عز الدين مظفر را با جمعى كه اين بدعت نهاده بودند لعنت كردند پس قصد كردند تا او را با موافقان بقتل آورند آنان گريختند و جان بسلامت بردند . وقتى صاحبديوان ، عز الدين را عميد الملك لقب داد يكى از شاعران او را چنين هجو كرد :